گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۶۹

گر چو شبنم دل خود آب توانی کردنبر سر بستر گل خواب توانی کردن
این خیالات پریشان که ترا در نظرستدر ته خاک کجا خواب توانی کردن؟
پشت بر قبله حق تا نکنی، هیهات استروی در خلق چو محراب توانی کردن
جگر سوخته حرص به دریا خشک استاین نه ریگی است که سیراب توانی کردن
از گل جسم اگر پای تو بیرون آیدسیرها با دل بی تاب توانی کردن
آنقدر خشک نگشته است کباب دل توکه نمکسود ز مهتاب توانی کردن
نکند ساحل اگر موج ترا هرزه مرسسیر در خویش چو گرداب توانی کردن
آن زمان بر تو مسلم شود آتش نفسیکه دلی را به سخن آب توانی کردن
چون صدف پاک کنی گر دهن خود صائبمخزن گوهر شاداب توانی کردن