گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۶۸

توبه از می به چه تدبیر توانم کردن؟من عاجز چه به تقدیر توانم کردن؟
رخنه در ملک وجودم ز قفس بیشترستبه کفی خاک چه تعمیر توانم کردن؟
چون نیاید به نظر حسن لطیفی که تراستخواب نادیده چه تعبیر توانم کردن؟
نه چنان دور و درازست ترا زلف که منکوته این راه به شبگیر توانم کردن
عشق آن روز شود در دل صد چاک نهانکه نیستان قفس شیر توانم کردن
غمزه بد مست و نگه خونی و مژگان خونریزچون تماشای رخت سیر توانم کردن؟
حسن خودرای تو رم می کند از سایه خویشچون ترا رام به تدبیر توانم کردن؟
نه چنان دل به تو ای مورمیان پیوسته استکه جدا از تو به شمشیر توانم کردن
دیده ای را که نمی شد ز تماشای تو سیربی تماشای تو چون سیر توانم کردن؟
چون نیاید به زبان آنچه مرا در دل هستز اشتیاق تو چه تقریر توانم کردن؟
عذر ننوشتن مکتوب من این است که شوقبیش ازان است که تحریر توانم کردن
صائب از حفظ نظر عاجزم از روی نکوبرق را گرچه به زنجیر توانم کردن؟