گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۶۷

آه ما با دل جانان چه تواند کردن؟باد با تخت سلیمان چه تواند کردن؟
دیده شور ازان کان ملاحت داغ استبا نمکزار، نمکدان چه تواند کردن؟
می برد تیرگی از شام شکرخنده صبحخط به آن چهره خندان چه تواند کردن؟
عسل سبز شد از خط لب شیرین سخنشمور با این شکرستان چه تواند کردن؟
چه کند سختی ایام به دلهای دو نیم؟سنگ با پسته خندان چه تواند کردن؟
سخت رویی سپر تیغ حوادث نشودسینه با آن صف مژگان چه تواند کردن؟
چه کند زخم زبان با دل خوش مشرب ما؟شور مجنون به بیابان چه تواند کردن؟
شیشه را باده پر زور به هم می شکندچرخ با باده پرستان چه تواند کردن؟
کوه طاقت نشود سد ره شورش عشقکف بی مغز به طوفان چه تواند کردن؟
موج از چشمه زاینده نمی گردد کمدیده با خواب پریشان چه تواند کردن؟
کمر دشمنی حسن، عبث خط بسته استمور با ملک سلیمان چه تواند کردن؟
زیر گردون چه کند دل که نگردد ساکن؟در صدف گوهر غلطان چه تواند کردن؟
دل عارف نرود از سخن سرد از جایباد با تخت سلیمان چه تواند کردن؟
عقل با عشق محال است برآید صائبزال با رستم دستان چه تواند کردن؟