غزل شمارهٔ ۶۲۷۰
پیش غافل سخن از پند و نصیحت راندنهست بر صورت دیوار گلاب افشاندن
ابجد مشق جنون من سودازده استخط دیوانی زنجیر، مسلسل خواندن
نیست ممکن که ز ریزش نشود دخل افزوندانه در خاک یکی صد شود از افشاندن
عمر زود از دم نشمرده به انجام رسدختم قرآن شود آسان ز ورق گرداندن
نکشد پای به خواری ز در خلق حریصخیرگی را ز مگس دور نسازد راندن
جز دل من که به افتادگی این دولت یافتنرسیده است به منزل کسی از واماندن
ما که بهر تو شدیم از دو جهان روگرداناز مروت نبود روی ز ما گرداندن
چه شود گر شود از روی تو چشمی روشن؟نشود روشنی شمع کم از گیراندن
چون لب لعل تو آورد خط سبز برون؟نشود آب گهر سبز اگر از ماندن
نکند برگ نهان نکهت گل را صائبگشت بی پرده مرا راز دل از پوشاندن