گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۵۲

نیم غمگین که مرگ آرد مرا از زندگی بیرونازین داغم که می آرد ز شغل بندگی بیرون
چنین کز قطع راه زندگانی مانده گردیدممگر خواب اجل آرد مرا از ماندگی بیرون
تهیدستی است بر اهل کرم از کوه سنگین ترنیارد از گرانی ابر را بارندگی بیرون
کند همصحبت بد در نظرها خوار نیکان راپر طاوس را پا آرد از زیبندگی بیرون
تواضع می فزاید رتبه ارباب دولت راز غلطانی نیاید گوهر از ارزندگی بیرون
ز پیری می کشد از ظلم دست خویش هم ظالمخمیدن تیغ را آرد گر از برندگی بیرون
برآورد آن که از دوزخ من آلوده دامان رامرا ای کاش می آورد از شرمندگی بیرون
رگ گردن فزود از طوق قمری سرو را صائبز رعنایی نیارد سرکشان را بندگی بیرون