غزل شمارهٔ ۶۲۵۱
شنیدم دختر رز را ز محفل کرده ای بیرونبه جان خود بگو جانا که از دل کرده ای بیرون؟
اگر در پرده فانوس، اگر در غنچه می بینمتو از شوخی سری از جیب محمل کرده ای بیرون
همیشه مردم چشم من از خون جگر پوشدلباسی را که پنداری ز بسمل کرده ای بیرون
دم عیسی به استقبال روحت جان فشان آیدگر از خود جامه آلوده گل کرده ای بیرون
نرفتی نعره واری راه و خرسندی چنان صائبکه پنداری سر از انجام منزل کرده ای بیرون