غزل شمارهٔ ۶۲۴۳
اگر اشک پشیمانی نگردد عذرخواه منبپوشد چشمه خورشید را گرد گناه من
ز تسخیر نگاه سرکش او عاجزم، ورنهعنان برق را در دست می پیچد گیاه من
به این شوقی که من در کعبه مقصود رو دارمدلی از سنگ می باید که گردد سنگ راه من
نمی دانم که در خاطر گذر دارد، همین دانمکه بوی سنبل فردوس می آید ز آه من
من لرزنده جان را نشأه می زنده دل داردمن آن شمعم که دست تاک می گردد پناه من
فغان بی اثر در سینه عاشق نمی باشدچو مژگان تو باشد تیر یک ترکش سپاه من
اگر فردا به این سامان عصیان رو به حشر آرمترازو را به فریاد آورد بار گناه من
چو مژگان می دهم در چشم خود جا خصم عاجز رابلند اقبال آن خاری که می روید ز راه من
به هر کس دل گواهی می دهد، دل می دهم صائبشهادت را به زر نتوان خریدن از گواه من