گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۴۲

ز آه من ندارد هیچ پروا کج کلاه منز شوخی می کند چون زلف خود بازی به آه من
به استغنا دل از عاشق ستاند کم نگاه منبه شمشیر تغافل ملک گیرد پادشاه من
خدا زین برق عالمسوز جانان را نگه دارد!که مژگان می شود انگشت زنهار از نگاه من
نمی داند خس و خاشاک بال شعله می گرددرقیب از ساده لوحی خار می ریزد به راه من
غرور یار از اظهار عجز من یکی صد شدبه کار مدعی آمد درین دعوی گواه من
پریشان کرد خط یار اوراق حواسم راکه را گویم که از گردی پریشان شد سپاه من؟
محبت جمع با تن پروری صائب نمی گرددوگرنه می شود هر سایه خاری پناه من