گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۴۱

ز بس دامن کشد در خون مردم نازنین منز دامنگیری او جوی خون شد آستین من
به این طالع چرا از دوستان من راستی جویم؟که افتاده است چپ با دست من نقش نگین من
اگر چه ظاهرم تلخ است، شیرین است گفتارمنهان در پرده زنبور باشد انگبین من
ز بس بر خرمنم برق بلا ده تیغه می باردبه خاکستر نشیند تا به گردن خوشه چین من
شفق هر صبحدم صد کاسه خون در ساغرم ریزدفلک از کهکشان هر شب کمر بندد به کین من
مده رو پیش چشم من نقاب بی مروت رامباد آید برون از پرده آه آتشین من
دماغ ناله مجنون صحرایی کجا دارد؟جرس را مهر بر لب می نهد محمل نشین من
امیدی هست آب رفته اش دیگر به جو آیدیکی سازد به مژگان دست را گر آستین من
تو ای صائب دل خرم اگر داری خوشت باشدگره فرسود شد در گرد غم چین جبین من