غزل شمارهٔ ۶۲۴۰
نه امروزست گرم از داغ سودای تو نان مننمک پرورده عشق است مغز استخوان من
زمین تنگ میدان نیست جای گرم جولانانوگرنه توسن گردون بود در زیر ران من
به کوری خرج شد اشکی که پروردم به خون دلگلویی تر نشد چون شمع از آب روان من
برآمد بس که بی حاصل نهال من، عجب دارمکه سر بالا کند چون بید مجنون باغبان من
ز خواهش های الوان در ره سیل خطر بودمدل بی مدعا زین سیل شد دارالامان من
تواضع با فرودستان بود خوش از زبردستانوگرنه دور باش از زور خود دارد کمان من
گرفتم گوشه بر امید گمنامی، ندانستمکه کوه قاف چون عنقا شود سنگ نشان من
گرانجانی نباشد پیشه من با خریدارانبه سیم قلب یوسف می خرند از کاروان من
ز هزل و هجو دادم تو به صائب شوخ طبعان رادهان عالمی شد چون صدف پاک از دهان من