گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۳۹

ندارد جوهر افشای غم، تیغ زبان مننمک بر چشم سوزن می زند زخم نهان من
دل صیاد می لرزد به دام از دانه اشکمخطر دارد قفس از ناله آتش زبان من
ز عشق بی زوالی در خود آن گرمی گمان دارمکه مغز صد هما را سرمه سازد استخوان من
به چشم انتظارم گل فتاد از اشک یعقوبینمی آید ز مصر نیک بختی کاروان من
دو صد ابر بهاری در رکابش خوشه چین باشدبه صحرا چون خرامد گریه آتش عنان من
ز زور طبع معنی آفرین صائب طمع دارمکه از طاق بلند عرش آویزد کمان من