گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۳۸

گهی در بحر سرگردان و گاهی در سرابم منز خشک و تر چو موج از خوش عنانی در عذابم من
نمی سوزد دلی بر من مگر اشک کبابم من؟به خونم عالمی تشنه است پنداری شرابم من
خرابات وجود من عمارت برنمی داردعبث در فکر تعمیر دل پر انقلابم من
به جز کسب هوا از من دگر کاری نمی آیددرین دریای پر آشوب پنداری حبابم من
اگر چه حرف بیجا بر زبان هرگز نمی آرمخجل از خویش دایم چون سؤال بی جوابم من
به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتمچو آید گردن مینا به کف مالک رقابم من
اگر چه می کند تعمیر دلها گفتگوی منمهیای شکستن همچو فرد انتخابم من
هوای گردش چشمی ربوده است اختیارم راازان گه مست و گه مخمور و گاهی مست خرابم من
به چشم کم مبین صائب مرا چون قطره شبنمکه میراب گل و آیینه دار آفتابم من