غزل شمارهٔ ۶۲۳۷
نبالد بر خود از شهرت دل نازک خیال منز انگشت اشارت بیش می کاهد هلال من
ز برق تشنگی از خرمن من دود اگر خیزدبه آب زندگی لب تر نمی سازد سفال من
نبیند با هزاران چشم پیش پای خود گردوناگر از دل قدم بیرون نهد گرد ملال من
تمنای وصالش چون به گرد خاطرم گردد؟پریرویی که از تمکین نیاید در خیال من
به امید چه روز حشر از لب مهر بردارم؟که کوته می کند طول زمان را عرض حال من
ز حیرت سروها را می رود از یاد بالیدنبه هر گلشن که گردد جلوه گر نازک نهال من
ازان از فربهی چون ماه می سازم تهی پهلوکه بیش از بدر ناخن می زند بر دل هلال من