غزل شمارهٔ ۶۲۴۴
به خون غلطد چمن از ناله دردآشنای منقفس پر گل شود از بلبل رنگین نوای من
گران خیزند همراهان بی پروای من، ورنهره خوابیده را بیدار می سازد درای من
نیم بی مایه تا بر سود باشد از سفر چشمممرا این بس که خاری نشکند در زیر پای من
به استغنا توان خو در جگر کردن بخیلان رافلک را داغ دارد خاطر بی مدعای من
ندارد عالم تجرید چون من خانه پردازینمی گردد غبارآلود سیلاب از سرای من
مرا می زیبد از اهل قناعت لاف بی برگیکه از پهلوی خشک خویش باشد بوریای من
ز برق تیشه من کوه آهن آب می گرددچه باشد بیستون در پنجه زورآزمای من؟
چنان کز جنبش افزاید گرانی مهد طفلان رابه لنگر شد ز طوفان کشتی بی ناخدای من
چنان صائب فشاندم آستین بر خواهش دنیاکه همت از در دلها نمی خواهد گدای من