غزل شمارهٔ ۶۲۱۷
ز روی آتشین شمع اگر شد انجمن روشنشبستان جهان گردید ازان سیمین بدن روشن
شهید عشق مستغنی ز شمع دیگران باشدکه سازد خاک خود را لاله خونین کفن روشن
به خاکش تا به دامان قیامت نور می باردچراغ هر که گردید از دم گرم سخن روشن
زر گل تا قیامت می کند رقص سپند آنجاگلستانی که شد از شعله آواز من روشن
به سیلی می کند اخوان جهان تاریک در چشمشچراغ روی هر کس شد چو یوسف از وطن روشن
به خون می غلطد از رشک عقیق آتشین اوسهیلی کز فروغش شد جگرگاه یمن روشن
فغان کز خط چراغ زیر دامن شد لب لعلیکه چون فانوس بود از پرتوش چاه ذقن روشن
ز کار هر کسی ظاهر شود خون خوردنش صائبز جوی شیر باشد سرگذشت کوهکن روشن