غزل شمارهٔ ۶۲۱۸
دلا چون ذره زین وحشت سرا آهنگ بالا کنسرشک گرمرو را شمع بالین مسیحا کن
هر آن راز نهان کز جام جم روشن نمی گرددبپوشان چشم (و) در آیینه زانو تماشا کن
به گردون برد زور شهپر توفیق شبنم راتو هم در حلقه افتادگانی، چشم بالا کن
سواد شهر از تنگی به داغ لاله می ماندازین زندان مشرب روی در دامان صحرا کن
اگر تن از سرت چون پنبه بردارند از مینابه روی اهل مجلس خنده قهقه چو مینا کن
متاع ساده لوحی می خرد سوداگر محشربیاض سینه پاک از نقطه سهو سویدا کن
چو خون در کوچه باغ رگ سراسر تا به کی گردی؟به نشتر آشنا شو گلفشانی را تماشا کن
چو گوهر در کف دست صدف تا کی گره باشی؟ازین ماتم سرای استخوانی رو به دریا کن
بکش مانند صائب پای در دامان گمنامیگل پژمرده پرواز را در کار عنقا کن