گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۱۶

زهی از شبنم رخساره ات چشم حیا روشنچراغ ماه را از شمع رویت پیش پا روشن
اگر من از غبار خاطر خود پرده بردارمنگردد تا قیامت آب این نه آسیا روشن
نمی یابد مسیح از ناتوانی جسم زارم راخوشا کاهی که ضعف او شود بر کهربا روشن
به داغ منت و درد ندامت برنمی آییمکن از خانه همسایه هرگز شمع را روشن
نسیم صبح چون پروانه افتاده است در پایشچراغی را که سازد پرتو لطف خدا روشن
فلک با تنگ چشمان گوشه چشم دگر داردکه چون فرزند کور آید، شود چشم گدا روشن
ز فیض روح سید نعمت الله است این صائباگر نه روی او بودی، نگشتی چشم ما روشن