غزل شمارهٔ ۶۲۰۷
میسر نیست با هوش وخرد بی دردسر بودنگوارا می کند وضع جهان را بی خبر بودن
نباشد بر دلم چون سرو از بی حاصلی باریکه دارد حاصلی چون تازه رویی بی ثمر بودن
قناعت با در دل کن ازین درهای بی حاصلکه باشد زرد روی آفتاب از در به در بودن
ز فیض جام در دورست ذکر خیر جم دایمنباید در جهان آفرینش بی اثر بودن
شد از تسلیم بر من تنگنای چرخ گلزاریکه گردد بیضه مهد راحت از بی بال و پر بودن
به جامی دستگیری کن من افتاده را ساقیکه دستم چون سبو گردید خشک از زیر سر بودن
ز سنگ کودکان بر دل غباری نیست مجنون راکه خندان است کبک مست از کوه و کمر بودن
بر آتش می زنم چون شمع بهر چشم تر خود راکه در دل می خلد چون خار بی مژگان تر بودن
به مقدار گرانی غوطه در گل می زند لنگرکه گردد قطره دور از قرب دریا از گهر بودن
جگردارانه سر کن راه صحرای طلب صائبکه کام شیر گردد نقش پا از بی جگر بودن