غزل شمارهٔ ۶۲۰۶
جدا شو از دو عالم تا توانی با خدا بودنکه دارد دردسر بسیار، با خلق آشنا بودن
بکش در زندگی مردانه جام نیستی بر سرکه باشد در بلا بودن، به از بیم بلا بودن
دم تیغ قضا از چین ابرو برنمی گرددندارد حاصلی دلگیر از حکم قضا بودن
ثمرهای گرامی در بهشت جاودان دارددرین بستانسرا یک چند بی برگ و نوا بودن
به سیم قلب باشد ماه کنعان را خریداریبه امید غنای جاودان چندی گدا بودن
ز طوفان حوادث لنگر تمکین مده از کفکه دریا می کند دل را به تلخی ها رضا بودن
میاور رو به مردم تا نگردانند رو از توکه باشد بر خلایق پشت کردن مقتدا بودن
چو پل از بردباری بگذران تقصیر خلق از خودنباید تند چون سیلاب با قد دو تا بودن
تمنا را ز دل، چون سگ ز مسجد، دور می سازیاگر دانی چه مطلب هاست در بی مدعا بودن
سواد فقر می بخشد حیات جاودان صائبدرین ظلمت نباید غافل از آب بقا بودن