گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۰۵

فقیران را به چوب منع از درگاه خود راندنبه شمع دولت بیدار باشد دامن افشاندن
مگردان روی گرم از دوستان تا دولتی داریکه از یک شمع روشن می توان صد شمع گیراندن
به خاموشی ز زخم خصم بد گوهر مشو ایمنکه آب تیغ طوفان می کند در وقت خواباندن
دهد هر کس به ریزش دست خود در زندگی عادتبه نقد جان به آسانی تواند دست افشاندن
بپوشان دیده از خود، در حریم وصل محرم شوکه با دریا یکی گردد حباب از چشم پوشاندن
ز دل زنگار غفلت می زداید صحبت پاکانکه در گوهر نگردد سبز، رنگ آب از ماندن
دل بی تاب دارد دور باش خانه زاد از خودمروت نیست ما را چون سپند از بزم خود راندن
لطیف افتاده است از بس که آن سیمین بدن صائبخط نارسته را زان صفحه رومی توان خواندن