گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۰۸

میسر نیست بی ابر تنک خورشید را دیدنازان رخسار در ایام خط گل می توان چیدن
گشودم بی تأمل دیده بر دنیا، ندانستمکه دیدن های رسمی دارد از دنبال وادیدن
جواهر سرمه بینش بود ارباب دولت راز جرم زیردستان از تحمل چشم پوشیدن
به شکر این که داری چون سلیمان دست بر خاتمنمی باید گناه مور بر انگشت پیچیدن
چو دندان ریخت، دندان طمع از زندگی بر کنکه بازی را به آخر می رساند مهره برچیدن
ز جمعیت پریشان گردد اوراق حواس منبود سی پاره را شیرازه از هنگامه پاشیدن
ز غفلت بر حیات خویش می لرزی، ازین غافلکه گردد زندگانی شمع را کوته ز لرزیدن
چرا آلوده کذب و خیانت می کنی خود را؟چو بیش و کم نمی گردد حیات از سال دزدیدن
نمی دانند قدر گفتگوی عشق بی دردانچه لازم در زمین شور صائب دانه پاشیدن؟