غزل شمارهٔ ۶۱۸۷
ز بی دردی نمی سازم به صندل دردسر پنهانکه سازم درد را از قدردانی از نظر پنهان
همان خون می چکد از شکوه دوری ز منقارشاگر گردد چو مغز پسته طوطی در شکر پنهان
مگر از خانه آمد دلبر شبگرد من بیرون؟که ماه از هاله گردیده است در زیر سپر پنهان
بلند افتاده است آهن دلان را ناخن کاوشوگرنه می شدم در سنگ خارا چون شرر پنهان
همان از تیر باران حوادث نیستم ایمنشوم در چشم مور از ناتوانی ها اگر پنهان
حذر کن بیشتر از خصم دیرین چون ملایم شدکه آن مکار را در موم باشد نیشتر پنهان
شود از سنگ و آهن خرده راز شرر رسواچو آمد از دو لب بیرون، نمی ماند خبر پنهان
شمیم بید و عود از آتش سوزان شود روشنمحال است این که ماند خلق مردم در سفر پنهان
ز شکر خنده پنهان نشد کم زهر چشم اونماند تلخی بادام هرگز در شکر پنهان
مخور بی همرهان صائب دم آبی اگر باشدکه از شرم سکندر خضر گردید از نظر پنهان