گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۸۸

مکن آزادگان را جستجو از این و آن پنهانکه باشد از سبکباری پی این کاروان پنهان
ز دشمن روی می کردند پنهان پیش ازین مردمشوند اکنون ز وحشت دوستان از دوستان پنهان
به من در پره حرف سخت می گوید ملامتگرهما را می کند در لقمه نادان استخوان پنهان
ز رنگ چهره رسوا می شود وقت برون رفتنتماشایی کند هر چند گل از باغبان پنهان
شود خواب گران از پرده های دیده رسواترنگردد مستی غفلت ز چشم مردمان پنهان
نباشد تاب دست انداز مردم ناتوانان راازان از دیده ها می گردد آن موی میان پنهان
دم آبی به کام دل نصیب کس نمی گرددازان گردید خضر از چشم شور تشنگان پنهان
ز کوه قاف رسوای جهان شد عاقبت عنقاچسان ماند کسی صائب به این سنگ نشان پنهان؟