غزل شمارهٔ ۶۱۸۵
اگر بر زخم کافر نعمتان باشد گران پیکانزبان شکر گردد زخم ما را در دهان پیکان
دل از دل برگرفتن سخت دشوارست یاران رابه آسانی چسان دل دست بردارد ازان پیکان؟
ز شادی در حریم دلگشای سینه عاشقبه شکر خنده چون سوفان بگشاید دهان پیکان
سر تسلیم چون مردان به جیب خاکساری کشکه دارد از سرافرازی هدف را بر زبان پیکان
به همت می برند از پیش کار خویش اهل دلگشود از غنچه نشکفته ای صد گلستان پیکان
به هر جانب که رو آرد گشایش در قدم داردیکی کرده است تا از راستی دل با زبان پیکان
نشسته است آنچنان در سینه ام پهلوی هم تیرشکه ننشیند به ترکش پهلوی هم آنچنان پیکان
گرانان را کشد منزل به خود پیش از سبکبارانکه پیش از بال تیر آید به آغوش نشان پیکان
ز اهل دل مجو زیر فلک آسایش خاطردل خود می خورد در خانه تنگ کمان پیکان
ازان دل را نمی سازم هدف پیش خدنگ اوکه ترسم آب گردد در دل گرمم روان پیکان
نگردانید دل جا در تن من از گرانخوابیچه حرف است اینکه در یکجا نمی گیرد مکان پیکان؟
مخور از ساده لوحی روی دست گلشن دنیاکه دارد غنچه اش در روی دل صائب نهان پیکان