گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۸۴

نباشد لقمه ای بی خون دل بر خوان درویشاننگردد خشک هرگز از قناعت نان درویشان
نریزند آبروی خویش بهر عمر جاویدانکه باشد آبرو سرچشمه حیوان درویشان
از ایشان جوی همت گر هوای سلطنت داریکه تاج و تخت باشد کمترین احسان درویشان
اگر چه دستشان کوتاهتر از آستین باشدبود گوی فلک ها در خم چوگان درویشان
ز کوه قاف اگر باشد شکوه سلطنت افزونپر کاهی ندارد وزن در میزان درویشان
سگ از همراهی اصحاب کهف از شیر مردان شدمکن دست ارادت کوته از دامان درویشان
نباشد ذره ای نومید از احسانشان صائبازان گرم است چون خورشید دایم نان درویشان