گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۶۷

گلگل از می روی آتشناک جانان را ببینگلفشانی را تماشا کن، چراغان را ببین
ای که می گویی چرا بی دین و دل گردیده ایچشم های کافر آن نامسلمان را ببین
میوه فردوس را تاب نگاه گرم نیستاز نظر پوشیده آن سیب زنخدان را ببین
سرسری چون آب ازین بستانسرا نتوان گذشتپای در دامن کش آن سرو خرامان را ببین
بی ثبات پا، گل از نظاره چیدن مشکل استخار دیوار گلستان شو، گلستان را ببین
پیش دست و تیغ او سر بر خط تسلیم نهآنگه از زخم نمایان مد احسان را ببین
ای که می گویی به گل خورشید را نتوان نهفتروی گردآلود آن خورشید تابان را ببین
عشق چون پاک از غرض گردد کمند الفت استگرد مجنون جمع این وحشی غزالان را ببین
خاکساری می دهد گردنکشان را خاکمالگوی شو، سر پیش پا افکنده چوگان را ببین
موشکافی بی حضور قلب صائب مشکل استجمع کن خود را و آن زلف پریشان را ببین