غزل شمارهٔ ۶۱۴۷
پای ما تا از گل تعمیر می آید برونجوی خون از پنجه تدبیر می آید برون
نیست مهر مادری در طینت گردون، چراصبح را بی خود ز پستان شیر می آید برون؟
تا کند دیوانه ای را در محبت پایدارخون ز چشم حلقه زنجیر می آید برون
می جهد از سینه پر ناوک من آه گرمزین نیستان عاقبت این شیر می آید برون
ابر رحمت سایه اندازد اگر بر خاک ماتا قیامت سبزه شمشیر می آید برون
هر کجا تدبیر می چیند بساط مصلحتاز کمین بازیچه تقدیر می آید برون
آنچه من از شکوه در دل بر سر هم چیده امکی زبان از عهده تقریر می آید برون؟
می کند آواره یک کج بحث چندین راست رایک کمان از عهده صد تیر می آید برون
خامه جان بخش صائب چون شود صورت نگارآب خضر از چشمه تصویر می آید برون