گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۴۶

آه حسرت از دل پیران جهد بی اختیارتیر صائب زین کمان بی زور می آید برون
مو اگر از کاسه فغفور می آید برونباد نخوت از سر مغرور می آید برون
رحم ازین دلهای سنگین هم تراوش می کنداشک اگر از دیده های کور می آید برون
حد شرعی مست بی حد را نمی آرد به هوشدار کی از عهده منصور می آید برون؟
گفتگوی راست روشن می کند آفاق رااز دهان صبح صادق نور می آید برون
پرده عیب کسان را هر که اینجا می دردبی کفن در روز حشر از گور می آید برون
نیست حرف عشق را تأثیر در افسردگانبی نمک ماهی ز بحر شور می آید برون
در دل من کرد حشر آرزو آن خط سبزاز زمین در نوبهاران مور می آید برون
شرم عشق پاک در خلوت یکی گردد هزاراز حریم وصل دل مهجور می آید برون
حرص مردم در کهنسالی دو بالا می شودبال و پر وقت رحیل از مور می آید برون