غزل شمارهٔ ۶۱۳۹
چون ز طرف باغ آن سرو روان آید برونگل ز دنبالش چو سنبل موکشان آید برون
ریزد از خون غزالان حرم رنگ شکارچون به عزم صید آن ابرو کمان آید برون
می گشاید جوی خون از مغز سنگ خاره راناله هر کس چو نی از استخوان آید برون
هر تمنایی که پختم زیر گردون خام شدزین تنور سرد هیهات است نان آید برون
خامه من پیشتر از نامه می گردد تمامنی سوار از دشت پر آتش چسان آید برون؟
راز عشق از پرده ناموس بیرون اوفتادچون ز تسخیر فروغ مه کتان آید برون؟
آه می آید برون از سینه پر ناوکمهمچو شیری کز میان نیستان آید برون
برنمی گردم به در بستن ازین بستانسرابسته ام همت که نخل باغبان آید برون!
سایه میخانه صائب از سر ما کم مباد!هر که پیر آید به این منزل جوان آید برون