غزل شمارهٔ ۶۱۴۰
ساقی از میخانه عالمتاب می آید برونگوهر شهوار خوب از آب می آید برون
عشق سرگردانیی دارد، ولی خون می خوردکشتی هر کس ازین گرداب می آید برون
در فروغ عشق نور عقل گردیده است محووای بر شمعی که در مهتاب می آید برون
پیچ و تاب از جوهر شمشیر اگر بیرون رودجان عاشق هم ز پیچ و تاب می آید برون
گریه ما بی قراران را عیار دیگرستجای اشک از چشم ما سیماب می آید برون
صبح از خون شفق دامان خود را پاک کردهمچنان از زخم ما خوناب می آید برون
بی ظهور عشق عاشق در حجاب نیستی استذره با خورشید عالمتاب می آید برون
دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گریستاز زمین ما به ناخن آب می آید برون
عقل در هر آب سهلی دست و پا گم می کندعشق صائب سالم از غرقاب می آید برون