غزل شمارهٔ ۶۱۳۸
نیست ممکن پخته کس زین خاکدان آید بروناز تنور سرد هیهات است نان آید برون
جسم سوزان مرا خاک از دهن بیرون فکندچون هما از عهده این استخوان آید برون؟
هر کجا بی پرده گردد روی آتشناک اوخود به خود آیینه از آیینه دان آید برون
ای که می خندی چو گل بر سینه صد چاک منباش تا آن شاخ گل دامن کشان آید برون
تازه خواهد شد ز خجلت زخم دیرین ساله اشگر به دعوی ماه با آن دلستان آید برون
شاخ گل بی تاب چون دست زلیخا می شودیوسف ما چون ز طرف بوستان آید برون
تا دل از زلفش برآمد روی آسایش ندیدوای بر مرغی که شب از آشیان آید برون
راست سازد در کمان آهو نفس را همچو تیرچون به عزم صید، آن ابرو کمان آید برون
لاف عشق بوالهوس ظاهر شد از آه دروغتیر کج رسوا شود چون از کمان آید برون
بی تأمل هر که دست از آستین بیرون کندزردرو از باغ صائب چون خزان آید برون