غزل شمارهٔ ۶۱۳۷
شمع را شب تیغ روشن از نیام آید بروناز سیاهی اختر پروانه شام آید برون
حسن کامل می شود در پرده شرم و حیااز ته این ابر ماه نو تمام آید برون
سبزه می آید به دشواری برون از زیر سنگخط به تمکین زان لب یاقوت فام آید برون
می شود از آفتاب تند محشر خامسوزاز تنور خاک، نان هر که خام آید برون
از رهایی بیشتر باشد ز زندانش خطراز تن خاکی چو جانی ناتمام آید برون
دیدن پنهان او نگذاشت در من زندگیآه ازان روزی که این تیغ از نیام آید برون
نزل خاصان است صائب حرف شورانگیز عشقاز دو صد طوطی یکی شیرین کلام آید برون