غزل شمارهٔ ۶۱۳۴
جان به صد داغ از تن خاکی سرشت آمد برونجغد ازین ویرانه طاوس بهشت آمد برون
فکر رنگین جلوه دیگر کند با بخت سبزخوش نماید لاله ای کز طرف کشت آمد برون
چون زلیخا کز پی یوسف ز خود بیرون دویدجنت از دنبال آن حوری سرشت آمد برون
هر کجا غم نیست، آنجا زندگانی مشکل استزین سبب آدم به تعجیل از بهشت آمد برون
پرده بیگانگی چون از میان برداشتندبرهمن از کعبه، زاهد از کنشت آمد برون
جان روشن از غبار آلودگان صائب بجوباده چون آفتاب از زیر خشت آمد برون