غزل شمارهٔ ۶۱۳۵
دل چو گردد صاف آن مه بی حجاب آید برونصبح چون گردید روشن، آفتاب آید برون
می جهد آتش چو شمع از دیده گریان منهیچ کس نشنیده است آتش ز آب آید برون
بی دهن شو تا غم روزی نباید خوردنتکوزه لب بسته از خم پر شراب آید برون
گریه چندین عقده مشکل به کار دل فزوداز نزول قطره از دریا حباب آید برون
موج بی آرام باشد بحر تا در شورش استنبض عاشق چون به مرگ از اضطراب آید برون؟
محو گردد در فروغ عشق، عقل خیره سردزد در کنجی خزد چون ماهتاب آید برون
تا نسوزی چرخ را صائب ز آه آتشینآفتاب دل محال است از حجاب آید برون