غزل شمارهٔ ۶۱۳۳
خط سر از خال لب جانانه می آرد برونحسن گیرا دام را از دانه می آرد برون
چون زلیخا، ماه مصر من به جان بی نفسصورت دیوار را از خانه می آرد برون
می کند عاقل مرا هم گفتگوی ناصحانخواب اگر از دیده ها افسانه می آرد برون
شیشه نازکدل من در شکستن، سنگ راآه گرم از سینه بی تابانه می آرد برون
دل به رغبت چون گهر در رشته جان می کشدهر گره کز زلف و کاکل شانه می آرد برون
کیست دیگر در دل من گرم سازد جای خویش؟سیل بال و پر درین ویرانه می آرد برون
می دهد بر باد اوراق حواس خویش راهر که را کسب هوا از خانه می آرد برون
ماهیان را صائب از دریا به خشکی می کشدمیکشان را هر که از میخانه می آرد برون