گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۳۱

ناله را درد از دل افگار می آرد برونزخم ناخن نغمه را از تار می آرد برون
تنگدستی نفس را در حلقه فرمان کشدکجروی را راه تنگ از مار می آرد برون
حسن برگیرد همان افتاده خود را ز خاکسایه را مهر از ته دیوار می آرد برون
سرکشان را می تواند بر سر رحم آوردهر که تیغ از قبضه کهسار می آرد برون
می خلد در دیده اش خار ندامت عاقبتراه پیمایی که از پا خار می آرد برون
می برد داغ کلف هر کس که از رخسار ماهسینه ما را هم از نگار می آرد برون
دید در آیینه گل هر که رخسار خزاناز گلستان دیده خونبار می آرد برون
زلف کافر را غبار خط مسلمان می کندسر ز جیب سبحه این زنار می آرد برون
دامن از خار شلایین علایق جمع کنکز گریبان صد گل بی خار می آرد برون
رشته جان را کند هر کس که صائب بی گرهسر ز جیب گوهر شهوار می آرد برون