غزل شمارهٔ ۶۱۳۰
عاصیان را گریه از شرم گناه آرد برونروی نورانی ز زیر ابر ماه آرد برون
برنمی آید ز تن بی همت مردانه دلرستمی باید که بیژن را ز چاه آرد برون
عزم صادق را مده از کف که با خوابیدگیسر ز جیب منزل مقصود راه آرد برون
در کمان سخت نتواند اقامت کرد تیردردمندی از جگر بی خواست آه آرد برون
از دل صافم خجل گردید خصم بد گماناین زر خالص محک را روسیاه آرد برون
جای حیرت نیست، خون بسیار گردیده است مشکآن لب میگون اگر خط سیاه آرد برون
ریشه جوهر برون ز آیینه آسان می کشدهر سبکدستی که از دل حب جاه آرد برون
می رسد صائب به وصل آفتاب بی زوالهر که آهی از جگر چون صبحگاه آرد برون