غزل شمارهٔ ۶۱۲۹
کی به سنگ از مغز مجنون می رود سودا برون؟چون برد انجم سیاهی از دل شبها برون؟
خاک نرگس زار خواهد گشتن از چشم سفیدگر ز خلوت این چنین آیی به استغنا برون
از پر و بال سمندر نیست رنگی شعله راچون ترا از پرده شرم آورد صهبا برون؟
از دل من برنیارد خارخار عشق راخون اگر آید ز چشم سوزن عیسی برون
جان سختی دیدگان مشکل که بازآید به تنبرنمی گردد شراری کآید از خارا برون
از بصیرت می توان شد از زمین بر آسمانسر ز جیب عیسی آرد سوزن بینا برون
آه کز دلبستگی ها آدم کوتاه بینمی رود با مرکب چوبین ازین دنیا برون
هفته عمرش چو گل در شادمانی بگذرداز دل هر کس رود صائب غم عقبی برون