غزل شمارهٔ ۶۱۱۲
آه مظلوم است در بالا دوی ادراک مناز زبردستی به ساق عرش پیچد تاک من
کیست دیگر تا تواند دست با من کوفتن؟کآسمان باآن زبردستی بود در خاک من
نیست چین نارسایی در کمند فکرتمهست گیراتر ز چشم آهوان فتراک من
چون پر پروانه سوزد پرده افلاک راگر نفس در دل ندزدد شعله ادراک من
اشک نیسان چون صدف گوهر شود در سینه اموقت تخمی خوش که افتد در زمین پاک من
جوهر ذاتی نمی گرداند از شمشیر رویمی زند سرپنجه با دریا خس و خاشاک من
شمع عالمسوز را انگشت زنهاری کندچون به محفل رو نهد پروانه بی باک من
سیر چشمان را نظر بر جامه پوشیده نیستورنه بوی پیرهن باشد گریبان چاک من
می شود صائب ز سوز سینه ام عالم فروزگر چراغ کشته ای آرد کسی بر خاک من