گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۱۱

از هواداران شود دایم مکدر شمع مناز پر پروانه دارد تیغ بر سر شمع من
پرتو منت کند دلهای روشن را سیاهمی شود دست حمایت آستین بر شمع من
از مروت می کند روشن چراغ خصم راگر به ظاهر می شود خامش ز صرصر شمع من
گردنی در زیر تیغ از موم دارد نرم تردر نظر دارد همانا بزم دیگر شمع من
زندگی نتوان به کوشش یافت، ورنه عمرهاغوطه زد در بحر ظلمت چون سکندر شمع من
باشد از جوش هواداران می روشن مرادارد از بال و پر پروانه ساغر شمع من
در شبستانی که دارد صد سمندر هر شرارشد ز بی پروانگی ها تیر بی پر شمع من
گوهر خود را ز چشم زخم می دارد نگاهگر نسازد دامن فانوس را تر شمع من
از زبان آتشینم عالم دل زنده شدصد چراغ کشته را شد افسر زر شمع من
دیده گوهرشناسی نیست، ورنه بزم راتازه رو دارد ز اشک پاک گوهر شمع من
سرد مهری صائب از جا درنمی آرد مرادر گذار باد می سوزد به لنگر شمع من