گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۱۳

بس که دارد گرد کلفت چهره احوال منروی می مالد به خاک آیینه را تمثال من
بلبل من از حریم بیضه تا آمد برونگل ز شبنم خیمه بیرون زد به استقبال من
نامرادی مطلب افتاده است در راه طلبورنه مطلب پاکشان می آید از دنبال من
دیده ام در بی پر و بالی گشاد خویش راناخن پرواز نگشاید گره از بال من
گرچه ساغر در خو مجلس به دور افکنده امکوه را از پا درآرد رطل مالامال من
هدیه ای اهل هنر را به ز عیب خویش نیستعیبجو بیهوده افتاده است در دنبال من
یک سر مو بر تنم بی پیچ و تاب عشق نیستمی شود آیینه صاحب جوهر از تمثال من
می شدم صائب در اقلیم سخن صاحبقرانگر نمی شد صرف تسخیر بتان اقبال من