غزل شمارهٔ ۶۱۰۹
بلبلم اما رسد بر لاله و گل ناز مندست گلچین می رود از کار از آواز من
رشته ذوق گرفتاری به بالم بسته اندنگذرد از گوشه بام قفس پرواز من
جوهرم را تا به سنگ امتحان زد کوهکنتیشه فولاد خود را کرد پای انداز من
سهل باشد از فغانم گر قفس مجمر شودبیضه چون فانوس بود از شعله آواز من
همچو شاخ پر ثمر وقت است پشتش بشکنداز هجوم عندلیبان گوشه های ساز من
تا به دارالامن صلح کل رسیدم، کبک مستخواب راحت می زند در چنگل شهباز من
صبحم، اما چون شبم در پرده پوشی ها مثلمشرق لب را نداند آفتاب راز من
سر فرو نارد به شاخ پست طوبی فطرتممی زند پر در فضای لامکان، انداز من