غزل شمارهٔ ۶۱۰۸
از جفای چرخ نالیدن نمی آید ز منگوش خصم سفله تابیدن نمی آید ز من
دست بیعت با توکل داده ام روز ازلاز برای رزق کوشیدن نمی آید ز من
شمعم اما خانه همسایه از من روشن استبر فروغ خویش چسبیدن نمی آید ز من
برنمی خیزد صدا از دست چون تنها بودپیش بی دردان خروشیدن نمی آید ز من
خانه صیاد می دانم لباس فقر راخرقه تزویر پوشیدن نمی آید ز من
بی میانجی مهربان می خواهم آن دلدار راگل به دست دیگران چیدن نمی آید ز من
گرچه دارم صد زبان آتشین چون آفتاباز گناه خویش پرسیدن نمی آید ز من
آسمان گو توتیا کن استخوان های مرارو به خاک عجز مالیدن نمی آید ز من
گرچه دارم پنجه شیر ژیان در آستینسینه موری خراشیدن نمی آید ز من
ریشه غم، زعفران گردد اگر در سینه امچون گل تصویر، خندیدن نمی آید ز من
در کنار گل چو شبنم جای خود وا می کنمسینه بر خاشاک مالیدن نمی آید ز من
داغ را از ننگ مرهم کرده ام صائب خلاصگل به روی مهر مالیدن نمی آید ز من