غزل شمارهٔ ۶۱۰۷
بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز منپنجه خورشید تابیدن نمی آید ز من
می توانم شد سپند آن روی آتشناک راگر به گرد شمع گردیدن نمی آید ز من
از سبک جولانی عمرست بی آرامیمدر گذار سیل خوابیدن نمی آید ز من
گرچه دارد ناخن الماس دست جرأتمسینه موری خراشیدن نمی آید ز من
شمع من گردن به امید خموشی می کشدبر فروغ خویش لرزیدن نمی آید ز من
بادپیمایی است صائب ناله بی فریادرسچون جرس بیهوده نالیدن نمی آید ز من