گنج

غزل شمارهٔ ۶۱۰۶

دل ز کاهش واصل آن یار جانی شد ز مناین زمینی از ریاضت آسمانی شد ز من
مشت خاری داشتم تا آشیانی داشتمباغها سر تا سر از بی آشیانی شد ز من
خانه داری دستگاه عیش بر من تنگ داشتخانه یک شهر از بی خانمانی شد ز من
تا چو تاک از دست خود دادم عنان اختیارنخل سرکش زیر دست از خوش عنانی شد ز من
ریختم در پیش دریا آبروی خود، ولیکصد صدف سیراب از گوهرفشانی شد ز من
چون گل رعنا درون خویش اندودم به خونتا درین بستانسرا رنگ خزانی شد ز من
می کنم صائب قضا گر عمر کوتاهی نکردآنچه فوت از زندگی در شادمانی شد ز من