غزل شمارهٔ ۶۱۰۵
بی اثر تا چند باشد ناله شبگیر من؟تا کی از گوش گران بر سنگ آید تیر من؟
با سرافرازی تلاش خاکساری می کنمچون گهر گرد یتیمی می کند تعمیر من
آه بی تأثیر من در زیر لب باشد مداماز کجی بیرون نمی آید ز ترکش تیر من
می شود افزون ز اسباب تسلی وحشتمتیغ زهرآلود داند سبزه را نخجیر من
آسمان بر جوهر من پرده نتواند کشیدزهر قاتل می کند زنگار را شمشیر من
از سیه کاری به کام من نمی گردد زباناز گرانی لنگ دارد عذر را تقصیر من
روزی من می رسد از خامه حرف آفریناز سر انگشت باشد چون یتیمان شیر من
نی به ناخن می کند الماس زرین چنگ رابس که پیچیده است بر خود غنچه دلگیر من
شاهد خامی است دست پا زدن در بند عشقبرنمی خیزد صدا چون جوهر از زنجیر من
آنچنان رسوا شدم صائب که ماه و آفتاباز زمین گیران بود با عشق عالمگیر من