غزل شمارهٔ ۶۰۹۳
شد در ایام کهنسالی گرانتر خواب مندر کف آیینه لنگردار شد سیماب من
صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفیدپرده دیگر شد از غفلت برای خواب من
بس که با گرد خجالت طاعتم آمیخته استخاک می لیسد زبان شمع در محراب من
تا نپیوندم به دریا، نیست آسایش مرامی کند گرد یتیمی خاک را سیلاب من
پیچ و تاب رشته برمی داشت دست از گوهرمتشنه ای سیراب می گردید اگر از آب من
همچو پیکان در تن از بی طاقتی در گردش استاز کجا تا سر برون آرد دل بی تاب من
گرچه از سرگشتگان این محیطم عمرهاستنیست غیر از مشت خاری حاصل گرداب من
دارد از زورآوری خم در خم صید نهنگسر فرو نارد به صید ماهیان قلاب من