غزل شمارهٔ ۶۰۹۲
آه گرمی هست دایم در دل بی تاب مننیست هرگز بی چراغی گوشه محراب من
شورشی دارم که می پاشم چو ابر از یکدگرکوه قاف آید اگر پیش ره سیلاب من
شوربختی بین که ریزد بحر با چندین گهرخار و خس در کاسه دریوزه گرداب من
می برد بر حال قارون رشک در زیر زمیندر ته گرد کسادی گوهر شاداب من
چند بتوان آبروی گریه پیش صبح ریخت؟تا به کی صرف زمین شور گردد آب من؟
از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شودزین صدای آب سنگین تر شد آخر خواب من
مرگ نتواند مرا از بی قراری بازداشتمی شود صائب ز کشتن زنده تر سیماب من