گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۹۱

چون دو تا شد قدت از پیری گرانجانی مکنبیش ازین استادگی با اسب چوگانی مکن
پیش دریا قطره را نعل سفر در آتش استدر گهر این قطره را زین بیش زندانی مکن
همچو اوراق خزان اسباب دنیا رفتنی استخواب را بر چشم خود تلخ از نگهبانی مکن
گر شب خود را نسازی از دل بیدار روزروز را چون شب ز خواب روز ظلمانی مکن
صورت دیوار می سازد ترا تن پروریتکیه از غفلت به دیوار تن آسانی مکن
مرغ زیرک دام را در دانه می بیند عیاندر حضور موشکافان سبحه گردانی مکن
گریه را باشد اثرهای نمایان در سحربا زمین پاک بخل از دانه افشانی مکن
زیر گردون ماهرویی نیست بی داغ کلفپیش این ناشسته رویان مشق حیرانی مکن
تیزتر گردد ز سوهان تیغ های بی امانبی سبب در کار مبرم چین پیشانی مکن
پاس دار از شور چشمان سنبل فردوس رادر میان جمع، اظهار پریشانی مکن
حرف حق با باطلان گفتن ندارد حاصلیدر زمین شور صائب دانه افشانی مکن