غزل شمارهٔ ۶۰۹۴
دامن خود را کشید آه سرو ناز از دست منآه کان آهوی وحشی جست باز از دست من
از ره بیچارگی می آرمش در دام خویشگر به گردون می رود آن چاره ساز از دست من
از ادب هر چند کوتاه است دست جرأتمچاک ها دارد چو گل دامان ناز از دست من
صید من وحشی است، بی زحمت نمی آید به دستصد الف بر سینه دارد شاهباز از دست من
از غبار خاطرم آیینه ها دربسته شدسنگ بر دل می زند آیینه ساز از دست من
گریه شادی مرا از وصل او محروم کردبرد وسواس وضو وقت نماز از دست من
بس که پیچیدم به فکر زلف، صائب روز و شببر جنون زد خامه معنی طراز از دست من